آدم اینجا تنهاست...

 

عاشقم،

 

اهل همین کوچه ی بن بست کـناری

 

که تو از پنجره اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی

 

تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟

 

من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟

 

تو به لبخند و نگاهی

 

منِ دلداده به آهی،

 

بنشستیم.

 

تو در قلب و

 

منِ خسته به چاهی

 

گُنه از کیست ؟

 

از آن پنجره ی باز ؟

 

از آن لحظه ی آغاز ؟

 

از آن چشم ِ گنه کار ؟

 

از آن لحظه ی  دیدار ؟

 

کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،

 

همه بر دوش بگیرم

 

جای آن یک شب مهتاب،

 

تو را تنگ در آغوش بگیرم.

 

دوستی ها کمرنگ...

 

بی کسی ها پیداست،

 

راست گفتی سهراب،

 

آدم اینجا تنهاست...!

/ 3 نظر / 24 بازدید
امیرمسعود

دلتنگم و این ناز به هیچ بیان شاعرانه ای ندارد[ناراحت][ناراحت]

حامدچاری

سلام[گل] میهمان وبلاگت بودم و از مطالبش استفاده کردم. موفق باشید