نازنینم آدم...

 

پس از آفرینش آدم، خدا گفت به او:

 

نازنیم آدم ... با تو رازی دارم ...

 

اندکی پیشتر آی...

 

آدم آرام و نجیب آمد پیش ... زیر چشمی به خدا مینگریست ...

 

محو لبخند غم آلود خدا ... دلش انگار گریست ...

 

نازنینم آدم ...(قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید )

 

یاد من باش  که بسی تنهایم ...

 

بغض آدم ترکید .... گونه هایش لرزید ... . به خدا گفت ...

 

من به اندازه ی گلهای بهشت ... نه... به اندازه ی عرش ... نه ...

 

به اندازه ی تنهایی ات ای هستی من ...دوست دارت هستم ...

 

آدم کوله اش را برداشت ...

 

خسته و سخت قدم برمیداشت ... راهی ظلمت پرشور زمین ...

 

طفلکی بنده ی غمگین ... آدم .. در میان لحظه ی جانکاه هبوط ...

 

باز از خدا شنید که گفت ...

 

نازنینم آدم ... نه به اندازه ی تنهایی من ... نه به اندازه ی عرش ...

 

نه به اندازه ی گلهای بهشت...

 

که به اندازه ی یک دانه ی گندم فقط یادم باش ...

 

نازنینم آدم نبری از یادم ؟؟؟!!

/ 7 نظر / 26 بازدید
کاراته���نيوز

سلام... خوبي؟.. راستشو بخواي داشتم بين صفحات وب گشت ميزدم که به وبلاگ تو برخوردم... واقعا وبلاگ قشنگ و جذابي داري مطالبشم عاليه... ميخواستم اگه موافق باشي، با سايت من تبادل لينک کني.. البته ميگم.. اگر موافقي... اگه نظرت مثبت بود، به آدرس سايت من مراجعه کن و به من اطلاع بده تا من هم تو رو با نام دلخواهت تو سايتم درج کنم... البته اگه بنر هم داري، ميتوني آدرسش رو به علاوه آدرس وب خودت برام بفرستي تا بلينکمش.. منتظرتما، منو قال نذاري [شوخي]

پسرک دلشکسته

سلام سحرجان. خوبی؟ متنت خیلی قشنگ بود ممنون فراموشم نکردی

حامدچاری

سلام میهمان وبلاگتان بودم و از مطالب خوبش بهره بردم تندرست باشید[گل]

امیرمسعود

فوق العاده زیبا فوقل العاده زیبا[ناراحت][دست]