زن که باشی...

 

زن که باشی "

 

ترس های کوچکی داری !

 

از کوچه های بلند ، از غروب های خلوت

 

و از خیابان های بدون عابر می ترسی !

 

از صدای موتورسیکلت ها و دوچرخه هایی که بی هدف

 

در کوچه پس کوچه ها می چرخند ، می ترسی !

 

از بوق ماشین هایی که ظهرهای گرم تابستان جلوی پاهایت ترمز می کنند ،

 

و تو فقط چهره ی آدم هایی را می بینی،

 

که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج می زند !

 

" زن که باشی "

 

ترس های کوچکی داری ...

 

" زن که باشی "

 

مهربانی ات دست خودت نیست !

 

خوب می شوی حتی با آنان که چندان با تو خوب نبوده اند ؛

 

دلرحم می شوی حتی در مقابل آنهایی که چندان رحمی به تو نداشته اند

 

" زن که باشی "

 

درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛

 

در باره‌ی لبخندی که بی‌ ریا نثار هر احمقی کردی !

 

درباره‌ی زیبایی‌ات ... که دست خودت نبوده و نیست !

 

درباره‌ی تارهای مویت ...

 

که بی‌خیال از نگاه شک‌ آلوده‌ی احمق‌ها از روسری بیرون ریخته‌اند ...

 

درباره‌ی روحت، جسمت، درباره‌ی تو و زن بودنت ،

 

عشقت ، قضاوت میکنند !!

 

{ فروغ فرخزاد }

/ 8 نظر / 14 بازدید
تينا

سلام وبلاگ زيبايي داري حتما بيا و تو سايت زير ثبتش کن تا من و بازديد کنند هاي ديگه بتونيم هر روز بهت سر بزنيم.محلي که وبلاگتو ثبت مي کني بزرگترين دايرکتوري وبلاگ نويسان است و فوق العاده پر بازديد.

سعید احمدی

وبلاگ عالی و ارزشمندی داری سحر جان غصه هات توش معلومه !

[گل]

پسرک دلشکسته

چه ظريفانه است! خلقت آدمى؛ به کلامى ميشکند..... به لحنى مى سوزد.... به نگاهى جان ميگيرد... و به يادى مي تپد....