عصای عشق

یه روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن

نوبت به دیوونگی رسید،همه رو پیدا کرد اما خبری از عشق نبود،فضولی متوجه شد

که عشق پشت یک بوته گل سرخ قایم شده،دیوونگی رو خبر کرد و دیوونگی یه خار

برداشت و در بوته گل سرخ فرو  کرد...

صدای فریاد عشق بلند شد،وقتی به سراغش رفتن دیدن عشق کور شده و دیوونگی

خودشو مقصر می دونست،تصمیم گرفت که همیشه عشقو همراهی کنه و از اون به

بعد دیوونگی شد عصای عشق...

[ جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ ] [ نظرات () ]