غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد،خار خندید ،به

گل گفت سلام و جوابی نشنید...

خار رنجید ولی هیچ نگفت...

 

ساعتی چند گذشت،گل چه زیبا شده بود،دست بی رحمی آمد

نزدیک...گل سراسیمه ز وحشت افسرد...

لیک آن خار در آن دست خزید و گل از مرگ رهید...

صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید،گل

صمیمانه به او گفت سلام...

[ سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ ] [ نظرات () ]